| تبعید |
|
گمان میكرد تبعید مثل هر سفر دیگریست كه از میانهی راه هوای بازگشت قفس سینه را تنگ میكند و دقیقهها به شمارش میافتند. نمیدانست اینجا زمان در توقفی ابدیست. می چرخد اما نه برای او. نمیدانست كه زمان میایستد و نمیفهمد كه ایستاده؛ تا روزی كه یكی سر راهش سبز شود كه وصلش بیش از هر چیز، بله بیش از هر چیز، طراوت و جوانی میخواهد. و حالا... فلیسیا به چه چیز او دلخوش باشد؟ اتاق زیر شیروانیاش؟ شغل درخشانش؟ درآمد سرشارش؟ آخرین تیر تركشی كه به سنگ خورده بود؟ «چشمت كور! تو هیچ وقت آدم نمی شوی! حالا باید این عشق بی فرجام را از سر به در كنی!» این را گفت و پلههای هفت طبقه را در چرخشی سرگیجه آور چنان فرود آمد كه گویی به اعماق چاهی ظلمانی فروغلتید...
|
|+|
نوشته شده توسط ابگینه در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 15:44


