|
پاهایم را میبندم و آنقدر جیغ میکشم... تا بمیرم... تا این سردردهای بی دلیل تمام شود... تا تو هم مانند آنها دیوانه شوی و الکی،قاه قاه بخندی... و من یک روز از همه جا میروم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:11
|
چرا غم زده بنشنیم در انتظار بهار ، که نامی بیش نیست ؟! بگذار برف ببارد و باران های ناگاه . ما را قلبی بهاری بس است ، در این سرمای جانکاه !
از صفحه گیلاس آبی .
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:4
|

When you are meeting a friend _ meet. Who knows? You may not be meeting
again. Then you will repent. Then that unfulfilled past will haunt you, that you
wanted to say something and you could not say it. There are people who want
to say to somebody, '' I love you ,'' and they are waiting for years and have not
said it. And the person one day may die, and then they will cry and weep and they
will say, '' I wanted to say to the person,' I love you,' but I could not even say that.''
               
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:4
|

داشت خوابم می برد
دیدم اگه این خواب باشه
و توی این خواب خوابم ببره
تازه وقتی از اون خواب دومی
بیدار بشم توی این اولی ام
و تازه باید ازاین یکی
هم بیدار بشم...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:59
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گرکه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

                
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:50
نوشته شده توسط ابگینه در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:59