نوشته شده توسط ابگینه در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 11:10
|
دلتنگم
ان قدر دلتنگ که حتی یارای فکر کردن را نیز از دست داده ام
دل تنگ ان قدر دلتنگ که دیگر نمی خواهم حتی اسم تو را بر زبان بیاورم .
نمیدانم چرا؟ ولی این را می دانم که از تمام آدمهای دنیا ..........
این هم دیگر مهم نیست حوصله هیچ کار را ندارم
حوصله رفتارهائی که ادمی زادها از خود نشان می دهند و
مثلا اسم خودشون رو هم اشرف مخلوقات می ذارند ندارم
امروز نمی دونم چه حسی دارم
فکر می کنم یه حس معلق بودن بین اسمون و هوا
شایدم سبکی ولی .......
اخه سبکی از چی این چند وقت ان قدر برای خودم مشکلات داشتم
که این حس با اون فضا فرق می کنه.
تنهائی را صدا می زنم
فقط ....
در دستهای
باد گونه شب
پرواز خواهم کرد
فقط....
بدون تو خواهم مرد .
                
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط ابگینه در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 10:49